فرشته های پاییزی
سه ماه از اومدن مامانی گذشت و مامانی تصمیم گرفت که برگرده و با هم تصمیم گرفتیم که ما هم با اون بریم ایران و بلاخره برای تاریخ ۲۹ ژانویه بلیط گرفتیم و با هم رفتیم ایران واقعا تو مسیر تا ایران به من و مامانی با شما سخت گذشت چون شما خیلی کوچولو بودید دایی منوچهر اومد دنبالمون و مستقیم رفتیم خونه و شما اونجا بیتا بلا و علیرضا رو دیدید اینم یه عکس از بیتا و علیرضا
بیتا شمارو خیلی دوست داشت و همش تا میخواستم عوضتون کنم پمپرز و لباساتون رو میاورد و به من کمک میکرد و همش شمارو میبوسید و وقتی هم که سر منو دور میدید میافتاد روتونو حالا نبوس کی ببوس بلاخره بیتا کلی کمک من کرد در طول مدتی که ایران بودیم عمه هاتونم اومدن شمارو دیدن و براتون کادو خریدن و البته خیلی های دیگه هم بهتون کادو دادن که دست همشون درد نکنه روز ۴ اسفند برابر با ۲۳ فوریه عرشیا رو تو بیمارستان امام رضا توسط دکتر طیبی ختنه کردیم البته تو اتاق عمل و با یه بیهوشی خیلی کم اون روز شما سه ماه و پنج روزتون بود شارینا خونه پیش زن دایی فریبا و بیتا مونده بود و من و مامانی و همسایه خوبشون خانم و آقای باقری عرشیا رو بردیم بیمارستان و حدود ساعت ۱۱ صبح عرشیا رو ختنه کردن و ساعت ۲ بعد از ظهر مارو مرخص کردن اینهم عکسهایی از ختنه عرشیا
این عکس قبل از رفتن به اتاق عمله
اینهم بعد از بیرون اومدن از اتاق عمله
چند روز بعد از ختنه عرشیا بابا هم اومد ایران و پیش هم بودیم و اولین عیدی که فرشته های گلمون پیشمون بودن تو ایران بودیم و لحظه تحویل سال رو خونه مامانی بودیم و با دایی منوچهر اینا با هم سال رو تحویل کردیم البته این رو هم بگم که بیشتر مدتی که ما ایران بودیم شما مریض بودید مخصوصا عرشیا همش تب میکرد نمیدونم دلیلش چی بود یه روز قبل اینه برگردیم یعنی ۸ فروردین شما رو بردیم آتلیه تاچند تا عکس یادگاری ازتون بگیریم اینم چند تا از عکسهای آتلیتون
ما تا ۹ فروردین ایران بودیم و ۹ فروردین صبح زود برگشتیم تو راه برگشت کل مسیر رو عرشیا گریه کرد و شارینا هم خیلی گریه کرد چون خیلی به مامانی وابسته شده بودید و فکر میکردید اون مامانتونه اما بلاخره برگشتیم اولین مسافرت شما به ایران خیلی مسافرت خوبی برای ما نبود در واقع بدترین مسافرت من و بابا بود و به ما خیلی خوش نگذشت البته تنها خوبیش این بود که تو رفتار و احساسمون نسبت به بعضیها تجدیدنظر کنیم و دور و بریها رو بهتر از قبل بشناسیم که به نظرم این خیلی مهم بود اما بلاخره هرچی بود برای ما گذشت و به قول معروف رو سیاهی برای ذغال موند راستی تو این مسافرت ما دنیز دختر خاله نسرین رو که شش روز از شما کوچیکتره رو دیدیم و این هم یه عکس شما با دنیز که اونهم اومده بود آتلیه و باهم عکس گرفتید
روز ۱۸ ژانویه ۲۰۱۰ یعنی روز دوماهگیتون ما شمارو بردیم پیش دکتر خانواده خودمون تا واکسن دوماهگیتون رو بزنیم و چون اینجا اولین دوز واکسن فلج اطفال رو در دوماهگی میزنن من تا اون موقع خیلی استرس داشتم و همش منتظر بودم تا واکسنتون رو بزنیم تا من خیالم راحت بشه اون روز مامانی دلش نیومد بیاد من هم موقع زدن واکسن از اتاق اومدم بیرون بمیرم براتون شارینا یه لحظه گریه کرد اما عرشیا بیشتر گریه کرد دیگه خیالم تا حدی از بابت واکسنهاتون راحت شده بود امیدوارم هیچوقت مریض نشید و همیشه سالم و سلامت باشید
فردای چلتون خاله ژیلا با ملانی و ملیسا از آلمان اومدن پیش ما و شما و دختر خاله هاتون اولین بار همدیگرو دیدید اونا هم که حسابی شما رو دوست داشتن ملیسا بلا دائم باهاتون حرف میزد و خودش از طرف شما جواب خودشو میداد بلاخره اون دوهفته ای که پیش ما بودن کلی با شما بازی کردن هرچند که شما هنوز نمیفهمیدیدشب تحویل سال تو میلادی ۲۰۱۰ رو هم باهم بودیم و اودن شب شام رو خونه خاله فرخنده بودیم و بعد شام موقع تحویل سال برای دیدن آتیش بازی و فشفه به میدون اصلی شهر بخارست یعنی میدون اونری ( unirea )رفتیم و کلی خوش گذشت هر چند که چون ساعت دوازده شب بود و هوا سرد بود شما تو ماشین بودید و خواب بودید اما ما به جاتون خوش بودیم چند روز بعد سال جدید خاله ژیلا اینا برگشتن آلمان وموقع رفتنشون ملانی دوست نداشت بره و گریه میکرد هنوز دلم پیششه که با گریه رفت قربونش برم که با اونکه تازه نوشتن فارسی رو یاد گرفته بود برای من نوشت که خاله لیلا تو هم بیا ایران و دوست داشت که همه باهم دور هم باشیم هرچند که برای اینکه دور هم باشیم یه نفر هست که نذاشت این اتفاق بیوفته و من از این بابت متاسفم البته اصلا مهم نیست آدمیزاده دیگه یکی خوبه و یکی خودشو به موش مردگی میزنه اینهارو وقتی بزرگ شدید بهتون میگم و تمام تلاشمو میکنم که شما جزء دسته اول باشید یعنی خوب باشید اینهم یه عکس با دختر خاله هاتون
با ورود شما دوتا گل زندگی ما کلا از مسیر و ریتم قبلیش خارج شد شبها شما دوتا پیش مامانی میخوابیدین اوایل شما حتما باید روتونو طرف همدیگه میکردین و همدیگرو نگاه میکردین ولی به مرور مامانی برای اینکه بتونه شبها روتونو بکشه و از پستون بربیاد مجبور شد بین شما دوتا بخوابه در نتیجه این عادت از سرتون افتاد شبها چند بار بلند میشدید و شیر میخواستید تا چهل روزگیتون خیلی آروم بودید اصلا گریه نمیکردید و من همش خدارو شکر میکردم که شما دوتا آرومید اما... و اما بعد چهل روزگیتون وای وای وای صد و هشتاد درجه عوض شدید خیلی گریه میکردید و واقعا اذیت کن شدید و بد جور به مامانی وابسته شدید مخصوصا عرشیا دهمین روز تولدتون هم مامانی بردتون حمام و حسابی ترگل ورگل شدید جیگر طلاهای مامان با اومدنتون به زندگی ما نور و زیبایی پاشیدید زیبایی که فکرشو نمیکردم اینقدر زیبا باشه خونه گرممون گرمتر و دوست داشتنی تر شد و ما از اینکه کنارتون هستیم لذت میبریم انشاالله همیشه زنده باشید گلهای من
اینهم چند تا عکس از نوزادی شما
صبح روز چهارشنبه ۱۸ نوامبر ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدیم و ساک بیمارستان رو که از قبل آماده کرده بودیم رو برداشتیم و من و بابا و مامانی حرکت کردیم به طرف بیمارستان پلیزو ( polizu ) ساعت شش صبح رسیدیم من رفتم داخل بخش سوت و کور بود هیچ کس نبود یه پرستار رو پیدا کردم و بهش گفتم برای زایمان اومدم اونها هم لباس بیمارستان تنم کردن و یه تخت خالی بهم دادن و چون زایمان من یهویی شده بود و دکتر من رزرو اتاق عمل نداشت معلوم نبود چه ساعتی منو عمل میکردن دکترم باید بین عملها یه جای خالی برام دست و پا میکرد بهم گفتن اینجا بمون تا بیایم دنبالت ساعت هفت و نیم پرستار اومد تو اتاق و بهم گفت بدو که وقت عملته منو میگی مات موندم یعنی اولین نفر گفت٫ آره منم سریع باهاش رفتم دیدم مامانی و بابا جلوی اتاق عمل ایستادن باهاشون خداحافظی کردم و با کلی استرس رفتم تو توی یه اتاق خوابوندنم و ازم رگ گرفتن دکترم آدریانا چوویکه ( ciuvica adriana ) هم اومد و فهمیدم که دکترم حسابی تر و فرزه که اولین نفر برام اتاق عمل رو دست و پا کرده بود خلاصه بردنم داخل اتاق عمل اتاقش با همه اتاق عملها فرق داشت دور تا دورش پنجره های بزرگ بود رو به حیاط بیمارستان که خیلی دلباز بود و همین باعث شد کلی از استرسم کم بشه روی تخت دراز کشیدم تا بجنبم سوند رو بهم وصل کردن و دکتر بیهوشی که روز قبلش با هم صحبت کرده بودیم اومد و ماسک رو گذاشت رو دهنم و یک دو سه دیگه نفهمیدم چی شد یه هو دیدم پرستارها دارن صدام میکنن لیلا لیلا بلند شو دوتا بچه خوشگل آوردی و من هم سوال تکراری همه مادر ها رو پرسیدم بچه هام سالمن اونها هم گفتن آره سالم سالم و انگار اون لحظه که تبدیل شد به زیباترین لحظه زندگیم تمام دنیارو بهم دادن بعد هم منو بردن تو یه اتاق دیگه کنار اتاق عمل این رو بگم که اینجا مثل ایران نیست وقتی زنی سزارین میکنه تا فردا صبحش تو یه اتاق که تقریبا همون اتاق ریکاوری هست نگهش میدارن و کلی بهش میرسن که از بابت رسیدگی واقعا عالیه ولی بدیش اینه که تا فردا صبح نمیتونی بچتو ببینی و این برای ما ایرانیها خیلی سخته هر چقدر التماس کردم که منو اونجا نگه ندارن قبول نکردن ولی خوب حسابی تا صبحش بهم رسیدن و فقط عکس بچه هامو بهم نشون دادن اما بگم از شما که دخترگلم شارینا قل اول بود و در ساعت 8:25 دقیقه با وزن 3050 قد 47 و دور سر 35 و پسرم عرشیا که قل دوم بود در ساعت 8:27 دقیقه با وزن 2400 و قد 45 و دور سر 33 در بیمارستان پلیزو شهر بخارست در کشور رومانی در کمال صحت و سلامت به دنیا اومدین و خدارو شکر نه زردی داشتید نه احتیاجی به دستگاه پیدا کردید اما باید از بابا و مامانی هم بگم اونا وقتی که پشت در اتاق عمل منتظر بودن خانواده خانمی که بعد از من قرار بود زایمان کنه هم اونجا بودن اونها به بابایه اتاقی رو نشون دادن داخل محوطه اتاق عمل و گفتن اگه بچه ای که به دنیا میاد مشکل داشته باشه میبرنش اونجا وقتی شما به دنیا اومدین شما رو بردن اونجا و تصور کنید چی به بابا و مامانی گذشت همش گریه میکردن تا اینکه دکترم اومد و بابا جریانو ازش پرسید و دکتر هم گفت اینا بیخودی میگن تمام بچه ها میرن اونجا برای معاینه و قد و وزن بعد هم بابا دید که یه پرستار داره دوتا دوقلو رو میبره بالا و دوید پشت سرش و گفت اینها بچه های منن و اونجا اولین بار شمارو از نزدیک دید اما من رو فردا نه صبح بردنم تو اتاقم و شمارو آوردن و من شما دوتا جیگر رو دیدم وای باورم نمیشد که شما بچه های منید و منم مادرتونم چقدر ناز بودید و دوست داشتنی عرشیا خیلی کوچولو بود و خیلی آروم بودید اصلا گریه نمیکردید شبهایی که بابا پیشم بود شمارو میزاشتیم اتاق نوزادان که درست روبروی اتاق من بود و بابا تا صبح ده بار بهتون سر میزد اما وقتی مامانی پیشم بود شمارو میاوردیم پیش خودمون من چهارروز بیمارستان موندم و ظهر شنبه باهم از بیمارستان مرخص شدیم و اومدیم خونه این هم یه عکس از شما توی بیمارستان
روز دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹ برابر با ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ من تو کلینیک جینرا ( ginera ) آزمایش خون دادم و فرداش یعنی سه شنبه بعدازظهر حسین تلفنی جواب آزمایشو گرفت و گفتن جواب مثبته و میزان هورمون بتام هم خیلی بالاست و این نشونه خوبیه و برای ۹ آپریل برام وقت سونوگرافی گذاشتن و ما هم ۹ آپریل رفتیم برای سونو پیش دکتر لورا دراچه آ (laura dracea) دکتری که خیلی دوستش دارم شروع کرد به سونوگرافی و در کمال خونسردی گفت دوتا ساک هست گفتم یعنی چی گفت یعنی دوقلو هستندما تا ساعتها باور نمیکردیم به هیچکس چیزی نگفتیم تا هفته ۸ که قلبتون خدارو شکر تشکیل شده بود و بعدشم اول به خاله ژیلا بعدشم به مامانی گفتیم و دیگه دلهره ها و استرسهای ما شروع شد حاملگی دوقلویی یعنی یک حاملگی پر خطر خلاصه روزها گذشت تا شد هفته ۱۲ و من باید میرفتم برای سونو ان تی و آزمایش غربالگری برای سندروم داون به ما گفتن بهترین سونوگراف دکتر هرگلجیو هست ولی نوبتاش خیلی پره بابا رفت کلینیک سانادور اونجا گفتن تا یکسال دیگه وقتش پره و رفت کلینیک مدسانا و اونجا هم گفتن تا ۶ ماه بعد جا نداره بابا نا امید میخواست پیش یه دکتر دیگه نوبت بگیره که یکی زنگ زد و نوبتش رو پیش دکتر هرگلجیو برای فردا کنسل کرد و بابا زود اون نوبت خالی روگرفت فردا درست روز تولدمم بود و این انگار خدا خواهی بود حالا میگم چرا ,فردا غروب رفتیم پیش دکتر یه دکتر کمی تا قسمتی بداخلاق ولی وارد به کارش وقتی سونو کرد گفت یکیشون ۹۹ درصد دختره و اون یکی مشخص نیست و در حین سونوگرافی متوجه شد که خون من به یکی از جنینها خوب نمیرسه و ما هم فرداش سونو رو بردیم به دکتر زنان نشون دادیم و اونهم گفت اگه این مشکل حل نشه خدای نکرده سقط میکنی و زود مارو فرستاد پیش دکتر هماتولوژی دکتر اوسکتسکو (uscatescu) و آزمایش خون دادم و بلافاصله آمپولهای سلکسان رو برای رقیق شدن خون شروع کردم در هفته ۱۷ هم رفتیم سونو و اونجا فهمیدیم که یکیتون دختر و یکیتون پسر هستید با فهمیدن این موضوع خریدهای ما هم برای شما شروع شد اولین خرید رو من تنهایی روز شنبه ۱۸جولای براتون انجام دادم که نفری یکعدد کفش خوشگل موشگل براتون بود که وقتی به بابا نشون دادم کلی ذوق کرد اینهم عکس کفشهاتون
خلاصه از اون روز به بعد ما همچنان با پشتکار هر چه تمام تر به خرید ادامه دادیم و در کنارش همچنان دکتر و سونوگرافی و صد البته آمپولهای سلکسان هم ادامه داشت تا اینکه نزدیک به زایمان دیگه خریدها و چیدمان اتاقتون تمام شد و ما یه نفس راحت کشیدیم اینها هم عکسهایی از اتاق آماده شدتونه
البته یکماه قبل از زایمان مامانی هم اومد اینجا و اواخر خریدمون اونهم شرکت داشت من تو ماه آخر دیگه اینقدر قلمبه شده بودم که نه میتونستم خوب راه برم نه میتونستم خوب نفس بکشم یکبار هم در هفته ۳۱ به خاطر اینکه مشکوک به مسمومیت حاملگی بودم یک شب تو بیمارستان بستری شدم و چقدر اون یک شب به هم سخت گذشت مگه تموم میشد اما خداروشکر چیزی نبود و فردا ظهرش مرخص شدم تو هفته ۳۷ دکتر تقریبا هرروز منو میخواست بیمارستان و ازم اکو قلب شما و آزمایش خون میگرفت تا اینکه روز ۱۷ نوامبر بعد از دیدن جواب آزمایش خون و سونوگرافی در ساعت سه بعدازظهر بهم گفت فردا شش صبح اینجا باش تا سزارین بشی واقعا شوکه شده بودم انتظارشو نداشتم اومدم بیرون و به بابا گفتم اونهم شوکه شد زنگ زدیم خونه به مامانی و گفتیم که برام یه سوپ ساده درست کنه هرچند که از استرس اون رو هم نتونستم بخورم شب هم تا صبح خوابم نبرد خیلی استرس داشتم هممون استرس داشتیم
سلام از امروز میخوام برای شما دوتا فرشته نازم بنویسم دختر جیگر طلای من شارینا و پسر عسل بلای من عرشیا از تک تک لحظات زندگیتون از شیطنتهاتون و از احساس خودم و بابا من اینجا براتون مینویسم از طرف خودم و بابا چون بابا فرصت نمیکنه براتون بنویسه یا سرکاره و یا وقتی هم که خونه است شما دوتا دائم بغلش هستید درسته که دیر شروع کردم به نوشتن که یکی از دلایل مهمشم خودتون هستید که فرصت هیچ کاری رو برامون نمیزارید اما میخوام این وبلاگ یه یادگاری از طرف ما براتون بمونه قبل از اینکه مطالب این وبلاگ رو شروع کنم میخوام بهتون بگم ما عاشقانه شمارو دوست داریم و میپرستیمتون تمام زندگی ما شما هستید نفسمون و تمام عشقمون هر کاری برای خوشبختیتون انجام میدیم عزیزای من انشاالله صد و بیست ساله بشید و همیشه سلامت و موفق باشید
| Design By : Pichak |









